|
سانگدو مرد جوانيه كه با عمو و دختر كوچولوش زندگي مي كنه. سانگدو
و عمو كه كار و كاسبي درست و حسابي ندارن سعي مي كنن از جذابيت
چهره ي سانگدو استفاده كنن و خانم هاي پولدار را تيغ بزنن.
 يه روز كه سانگدو با يكي از همين خانم ها در يك رستوران قرار مي ذاره
به اتفاق يون ها دختري كه سالها قبل عاشقش بوده و روزهاي خوبي را با
هم داشتن را مي بينه كه منتظره مردي بياد اون خانمه هم مي گه ببين
دختراي اين دوره زمونه را مثلا بايد درس بخونه اومده اينجا قرار گذاشته
(آخه هوان فرم دبيرستان پوشيده)

تا اينكه عموي سانگدو سر مي رسه و معلوم مي شه كه يون ها با اون
قرار داره سانگدو و عمو كه مي خوان سه نشه سوتي نمي دن و آشنايي
به هم نمي دن آقا سرتونو درد نيارم معلوم مي شه كه يون ها معلم
دبيرستانه و عمدا اينطوري اومده كه ببينه اين كيه كه مي خواسته با دانش
آموزش قرار بذاره و خلاصه چند تا عكس و فيلم از اون عمو مي گيره و
آخر سر مي گه مچتو گرفتم اينا را به پليس نشون مي دم و حالتو جا مي
يارم من اوني كه فك مي كني نيستم من معلمشم
 يون ها پا مي شه با مدرك هايي كه جمع كرده بره اداره پليس كه عمو و
سانگدو هم مي يان بيرون و عمو به سانگدو مي گه برو دنبالش و
موبايلش را بگير اگه اونو به پليس بده من دستگير مي شم و اونوقت كي
از دخترت مراقبت كنه؟؟؟

سانگدو كه در رودربايستي قرار مي گيره دنبالش مي ره تا موبايلش را
بگيره و بلاخره موفق مي شه بعد از يه تعقيب طولاني وقتي مي خواد از
مترو پياده بشه موبايلش را بدزده و فرار كنه

يون ها كه به دنبال سانگدو راه مي افته تا اونو بگيره وقتي كه سانگدو از
عرض خيابون فرار مي كنه و اونم به دنبال اون مي ره ماشين بهش مي
زنه و پخش خيابون مي شه
 
يون ها را به بيمارستان مي برن و سانگدو حالا دچار عذاب وجدان شده
كه چطور باعث شد اون اينطوري بشه
سانگدو در جواب موبايل يون ها مي گه كه اون بيمارستانه و تصادف
كرده و طرف كه ظاهرا دوست پسرشه خودش را سريعا به بيمارستان مي
رسونه
 سانگدو هم ناراحت به خونه مي ره و همون جا روي تخت مي افته و از
ناراحتي خوابش مي بره كه دختر همسايه شون و البته يكي از همون خانم
ها خودش را به كنار اون مي رسونه و سعي مي كنه كه دلي از عزا در
بياره كه سانگدو بيدار مي شه و باهاش بد خلقي مي كنه
 
سانگدو خود را به بيمارستان مي رسونه كه ببينه يون ها چي شده كه مي
بينه يه جنازه اي را دارن مي برن و يه خانمي هم براش گريه مي كنه
هري دلش مي ريزه و فك مي كنه كه اون يون هاست و حسابي گريه مي
كنه

تا اينكه مي بينه يون ها داره با مادر و دوست پسرش بازي مي كنه لبخند
روي لبهاش مي ياد و از اينكه اون زنده است حسابي خدا را شكر مي كنه
بعدش هم كه مي ياد خونه به عمو مي گه كه اون بازي اي كه يون ها و
مادرش مي كرده را بهش ياد بده (البته نوعي قماره)
امروز روز يكي از اين خانم هاست كه تيغش بزنن... جالبه بدونين اين
خانم شوهر داره و با اين حال با سانگدو رو هم ريخته
سانگدو نقش يه ميليونر كه داره ورشكست مي شه را بازي مي كنه و با
اين نقشه كه فلان مبلغ را بدهكاره و مي خوان ببرنش زندان با احساسات
اون زن ميليونر بازي مي كنن و اون زن حاضر مي شه اون پول را به
سانگدو بده
 
يون ها حالش خوب شده و چون پاش شكسته بوده و هنوز كمي درد داره
دوستش اونو به مدرسه مي رسونه

سانگدو كه با اون خانم پولداره رفته بيرون به درخواست اون خانم براش
آهنگي كه هميشه سانگدو زير لب مي خونه را مي خونه كه يه دفعه اي
سانگدو ياد دوست دخترش همون يون ها مي افته و وسط راه پياده مي
شه و مي ره و هر چي خانم مي گه بيا برام بخون اون ديگه گوش نمي ده
و مي ره
 


سانگدو مي ره مدرسه كه يون ها را ببينه كه مي بينه همه جلوي
ساختمان جمع شدن و يه بچه مي خواد خودش را بندازه پايين كه شاگرد
همين يون ها هم هست ... يون ها داره با بلندگوي دستي از اون خواهش
مي كنه كه بياد پايين كه سانگدو از يكي دليل خودكشي اون را مي پرسه و
به ديوار صاف مي ره بالا تا با اون صحبت كنه
 


خلاصه با خوبي و خوشي و زبون چرب و نرم سانگدو اون بچه نجات پيدا
مي كنه و مدرسه از سانگدو تقدير مي كنه و كلي هم بهش هديه مي دن
سانگدو كه مي خواد بره خونه مي بينه كه يون ها لب پله ها نشسته مي
شينه كنارش كه باهاش حرف بزنه ولي يون ها وانمود مي كنه كه اونو به
خاطر نمي ياره كه يه دفعه اي توپ بچه ها به طرف يون ها مي ياد و
سانگدو مثلا فداكاري مي كنه و خودش را روي يون ها مي ندازه و توپ
به اون مي خوره و اون غش مي كنه
 
تا اينكه يون ها نگران مي شه و اسم اونو صدا مي زنه كه سانگدوي ناقلا
چشماش را باز مي كنه و يون ها را بغل مي كنه و مي گه پس منو به ياد
مي ياري؟؟؟؟؟؟

 |